تبليغاتX
**متولد می شویم تا بمیریم . پس وقتی خبر کوچ مرا شنیدید عکس العملتان آنچنان باشد که خبر تولدم را سالها پیش برایتان گفتند. کلمه طیبه ی استرجاع را بر زبان آورده و برایم طلب مغفرت کنید ....(شهید مرتضی بصیری) **از حضور سبزتون خيلي ممنونم ** ** عرشیان خاک نشین

بسم رب الشهداء


بسم رب الشهداء و الصدیقین ..



بالاخره عمر این وبلاگ هم به سر رسید . البته این دفتر هرگز بسته نمی شود . تا جایی که نفس میکشم همه سعی خودم رو برا شادی روحش خواهم کرد .


با همه تلاشهای یکی از بنده های خدا که نخواسته اسمش برده بشه ، سایت شهید بصیری هم آماده کار شد .


دیگه شاید مطلبی تو این وبلاگ ننویسم (بر خلاف میل باطنیم ، چون دل بستگی عجیبی به بی ریاییه این وبلاگ داشتم ) . و یه درخواست :


اگر ممکنه تو لینکدونیتون جای عرشیان خاک نشین ، آدرس جدید وب سایت شهید بصیری رو بذارین . ممنون میشم .



از همه شما عزیزانی که بدون اطلاع من و با همه محبتی که خودتون داشتین بهم سر زدین و کامنتهاتون بر خلاف خیلی از وبلاگها ،


فقط و فقط برا دلجویی از من و خانواده م بود ، اندازه غربت شهدایی که هنوز جسمشون پیدا نشده ، سپاسگذاری میکنم .


ارادت عجیبی هم به همه شما عزیزان دارم و مطمئن باشین هیچ دعایی بدون ذکر نام شما عزیزان نداشتم . اجر همه شماها با همین شهدای ... .



عاشقان پروانه های سوخته:



یا کریم .. زائر بقیع .. سلاله .. آقا مهدی .. کنیزان حضرت زهرا .. عشاق امام رضا .. ابوالفضل .. موسسه حواریون حضرت حجة .. داش صادق ..


شیما .. ریحانه.. حسین شاهد خطیبی .. منتظران ظهور .. رقص قلم .. بازمانده .. زمینی پریشان .. امیر حسین .. کمی آنسوتر (مدیریت وبسایت شهید مرتضی بصیری) ..


حسام .. سجده .. میر علی ..حدیث عشق .. عمار .. عشق ملکوتی .. مصطفی (آب و شراب) .. یک دنیا پدر .. داوود جون .. بچه های مسجد .. اباصلت رضوانی ..


و بالاخره رزمنده ( که بسیار هم من هم یکی از آشناهای شهید بصیری مشتاقیم که آقای رزمنده رو بشناسیم و واقعا اگر این متن رو می خونن


اگر براشون امکان داشته باشه یه آدرس وبلاگ یا ایمیل برامون بذارن.و به خاطرکامنتهای بسیار زیبا و متفاوت از بقیه و آرامش دهنده شون ممنونم ) .



إن شاءالله در وب سایت جدید شهید بصیری همچنان منتظر حضور گرم شما عزیزان هستیم .


www.basyri.ir


 

+ نوشته شده توسط ستايش در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 11:13 |
بسم رب الحسین(ع)

دهنی بسته و توفیق فغانم دادند

یک فلک ناله و یک حلقه دهانم دادند

***********

جگر و چشم و سر و دست بگویند حسین

ای عجب یک دهن و چند زبانم دادند

***********

سر قبرم بنویسید حسین بن علی

زان که از خویش گرفتند و نشانم دادند

***********

اللهم ارزقنا زیار‌ة الحسین(ع) فی الدنیا و شفاعته فی الآخرة

از همه عزیزانی که تو این ایام به بنده محبت میکنن و به این وبلاگ سر میزنن عاجزانه التماس دعا دارم . مخصوصا کسانی که تو هیئت ها شرکت میکنن . عزاداری همه شما عزیزان اول قبول درگاه حق دوم قبول دل سید الشهداء باشه .

+ نوشته شده توسط ستايش در یکشنبه یکم بهمن 1385 و ساعت 16:36 |

بسم رب الشهدا و الصدیقین ...

********************************************************************

روحم را قطره قطره می کنم و هر قطره را در خودنویس زبانم می ریزم . آن قطره ها هر یک کلمه ای می سازند و نامه ای می شوند تا تو بخوانی و بدانی که این ساعت های خالی از تو ، تا کجا پر از تو بوده ام ...

حرفهای ما هنوز نا تمام مانده بود و باز هم همان حکایت همیشگی :" ناگهان چقدر زود دیر می شود" .

از غربت چشمانت بیتی سرودم ، بهار شد . یخ آب شد و لبخند بر لبان ماتت نشست . با من از بهار بگو که کوله بارم آکنده از خزان است .

سفر بخیر یازده پرستوی مهاجر..

 

 

«تقدیم به رهروان و راهداران عشق ، یازده پرستوی عاشق»...

 

و اما یک سال غروب غم انگیز گذشت و ما همچنان سردرگم عاشق شدنیم ...

آنان که دست تمنا به فرا سوی محراب عشق ، این عقیق نهان بر آورده اند .

آنان که سیمرغ قاف قلوبشان از عالم مغیبات دانه ی ارادت می چیند ...

آنان که چشم طلب به دروازه ی دل دوخته بودند و دست نیاز در تجلیگاه معراج درون برآورده بودند و بر قلل پر پیچ و خم گیسوی زیبا رخی ماه ماّمن گزیدند ...دلدادگانی که التهاب درونیشان به سر حد بی طاقتی رسیده بود و خرمن وجودشان چشم انتظار شراره ای دیگر از دیار یار بود .

 .

سلام به تشنه کامان سینه سوخته ای که خمار شرابی طهور از خمخانه ی عشق بودند تا آن را در کام کشند و جام قلوبشان را بدان جلا دهند.

سلام به شما یازده پرستوی عاشق که بال به پرواز به سوی یار باز کردید و رفتید و به ما خندیدید

 

خداحافظ رفیق....

 

********************************************************************************************

 

و اما سلام ، سلام به تک پرستوی آسمان دل من ...

پرستویی که غریبانه به دیار یار پر کشید ولی در قفس دل من زندانی است واین قفس فقط جای اوست .

 

ای دلدار بی دل ...

رفتی و...

اکنون یک سال است که در انتظار دیدنت در رویا مانده ام ...

 

غروبها نگاهم با سپیدی برف کوچه گره خورد تا که شاید جای پایت را ببیند

 

چه روز ها که با صدای تق تق قاصدکی بر پنجره اتاقم شوری به دلم افتاد که امروز وقت دیدار است ولی ...

 

لحظه به لحظه ی روزهای گذشته در باورم نشد که دیگر نمی بینمت ... ولی امروز دیگر مجبورم که بگویم خداحافظ رفیق

 

برای من همان بس که تو با سید و سالار شهیدان دیدار کنی ...

 

حقاً که این جمله برازنده توست :

 

« عاشق اگر رنگی از معشوق نگیرد در عشق خودش صادق نیست »

 

*******************************************************************************

 

**چه درد است اینکه عشقش نام کردند

 وز او آشوب خاص و عام کردند**

**خراباتی است اندر عشق کانجا

می از خون جگر در کام کردند**

**به یک ساغر در آن میخانه ما را

چنین سرمست و بی آرام کردند **

 

 

 

**برای شادی روحشان فاتحه مع الصلوات  **

+ نوشته شده توسط ستايش در جمعه پانزدهم دی 1385 و ساعت 12:18 |
بسم رب الحسین(ع)

شاید تعجب کنید که چرا تو وبلاگ شهید بصیری پست زلزله بم رو گذاشتم .

سه ماه بعد از زلزله بم ،یعنی عید همان سال ، دایی مرتضام به صورت کاملا مجردی به مدت سه روز خونه ما رو روشن کرده بود . یادش بخیر .شبا تا ساعت دو یا سه دور هم می نشستیم و کلی می گفتیم و می خندیدیم . دایی واقعا گولّه نمک بود . یه روز نشده بود کسی غمگین باشه و با دایی مرتضام چند کلام حرف بزنه و شاد نشه ........ بگذریم .

یادمه تو یکی از اون شبا ، چون خبر داشتم که دایی مرتضام به همراه چند تا دیگه از پاسدارها و خلبانهای سپاه ساعات اولیه سانحه به بم پرواز داشتن و از نیمه شب تا صبح با عنایات حضرت حق پنج الی هفت بار (که یه کار محالیه . در عرض 6 یا 5 ساعت اینهمه پرواز داشته باشی ) به سمت تهران و کرمان و کرمانشاه و شهرهایی که آمادگی پذیرش مسدومان حادثه رو داشتن ، پرواز کردند ... ازش پرسیدم : دایی مرتضی ! .. از اون شب برامون بگو . چه خبر بود تو بم ؟

داخل پارانتز عرض می کنم ( کسی تا روز فوت مادر شهید بصیری ، گریه دایی رو ندیده بود ) خدا رو شاهد می گیرم که دایی پیش منو خونواده ام اشک تو چشماش حلقه زد و با بغضی که غصه دلش رو لو می داد از اون لحظات برامون گفت :

" از کودکانی که بین اجساد و مسدومین ، مامان و باباشون رو صدا می کردن ... از مادرانی که دنبال دوردانه شون  بودن ... از پدرانی که همه عمر و زندگیشون رو زیر خروارها خاک به چشم دیده بودن و از فرط شوکه شدن وسط فرودگاه چهار زانو نشسته بودن و رو زانوشون میکوبیدند ... از اجساد جوونهای دم بخت ... از لحظه هایی می گفت که اینا باید انتخاب می کردن که کی بمیره و کی زنده بمونه ، اونم فقط به خاطر نبود هواپیماهای دیگه ... گفت و گفت و گفت ....

آخرش اشاره به این کرد که اون 5/1 ماهی که توی بم خدمت میکرد و اون یک شب ، بزرگترین درس و تجربه ای بود که زندگی بهش داد ...

من تو چشم های دایی خوندم که گفت : همه ما آدم ها برا امتحان الهی خلق شدیم . پس زندگی کنیم آنچنان که پروردگارعالمیان می پسندد ....

بازم داخل پارانتز عرض میکنم ( تو این واقعه شهید بصیری به خاطر دل خودش 5/1 ماه تو بم موندو حتی با خانوادش فقط تماس تلفنی داشت نه اینکه ماموریت داده باشن بهش ... این به من و همه ی کسانی که می شناختنش ، مهربانی و دلسوزی بیش از اندازه شهید بصیری رو نشون داد ...).

 

خدایا !همه آن عزیزان را بیامرز

 

و اما عزیزانی که تو زلزله بم به سوی حضرت حق پر کشیدند ...:

 

خدا همه شون رو قرین رحمتش کنه . از خطاهاشون بگذره و به گریه ی بچه ها و پدر مادرای آواره و درموندشون تو این دنیا ببخشتشون . به دلتنگیای باقی مونده هاشون بهشون رحم کنه . کاشکی خدا معرفت درک این مطلب رو بهمون بده :" موقع سفر معلوم نیست . " کاشکی هر نمازمون رو به حساب آخرین نمازمون بخونیم . کاشکی تو اون دنیا تنها نباشیم . وای از تنهایی و غربت . وای از لحظه ایکه شب پرنده های کوچیکت و ببوسی و بخوابونیشون و صبح هر چی اونا صدات کنن " بابا " مامان" ولی ........ ولی پدر مادر چشماشونو باز نکنن . وای از لحظه ای که به هزار درد بچه ای رو به دنیا بیاری و انگشتای خوشگلشو لمس کنی و یه شب بازم سفت بغلش کنی و ببوسیش و لحظه لمسش یاد دردای زایمانش بیافتی تا صبح سر بر بالینش بذاری و بخوابی ولی صبح بچه تو بغلت زیر خروارها خاک مدفون شده باشی . وای از جدایی ....

 

الا گوزلوم سندن ايري گئجه لر ...

بير ايل کيمي اوزون اولور نئيله ييم..

باغچاميزدا قيزيل گوللر هر سحر ....

تئزدن اچير واختسيز سولور نئيله ييم

 

+ نوشته شده توسط ستايش در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 و ساعت 10:32 |
بسم رب الحسین(ع)

من که مي دانم به دنيا اعتباري نيست نيست

بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست

من که مي دانم اجل نا خوانده و بيدادگر

سر زده مي آيد و راه فراري نيست نيست

پس چرا عاشق نباشم....

****************************************

یادتان در دلهای ما جاوید خواهد بود .....

سن گلن گونه من قوربان دئمیشم....

بیر جانیم اولسادا یوز جان دئمیشم ...

 منیم چون یول چکمک اولموشدور پئشه ...

 هئچ کسی دوشمه سین یاریندان آیری

******************************************

اللهم ارزقنا زیارة الحسین فی الدنیا و شفاعته فی الاخرة

**************

روحشان شاد و راهشان مستدام

+ نوشته شده توسط ستايش در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 10:5 |

بسم رب الحسین (ع)

**************************************

سلام .بی حرف پیش ، ما همیشه دعا گوی همه کسانی که محبت می کنن و به این وبلاگ سر می زنن هستیم .

وقتی رونوشت زندگی نامه به دستم رسید حقیقتش رو بخواین خیلی ناراحت شدم ، حتی به مادرم هم اعتراض کردم که چرا دایی (توضیح: دایی کوچیکم ) اینقدر خلاصه نوشته ولی خوب ، بعد بهش حق دادم . چون برا نوشتن زندگی افراد معمولی چندین ورق لازمه چه برسه به اینا که شهید شدن و شهادتشونم به خاطر رفتار و کردارو اعمالی بوده که تو زندگیشون داشتن . ولی خوب شاید این باعث شد که تصمیم بگیرم خودم تو هر پستی از خاطرات و زندگی عزیز دلم بگم . این پستم می خوام از صبر شهید بصیری بگم . صبری که تا به این سن که عمر کردم تو هیچ کسی از افرادی که میشناسم و دور و برم هستن ندیدم . حقیقتا هم ندیدم .

* یاد روزهای با تو بودن به خیر ، نازنینم*

الان که گاهی وقتا با خودم خلوت می کنم و به عکس داییم خیره میشم و به رفتارش تو برخورد با هر اتفاقی از زندگی روزمره فکر می کنم . میبینم خداییش گوهری بوده که ما نمیشناختیمش . گاهی وقتا که از زمانه و گرفتاریای ریز و درشتش پیش شهید بصیری اعتراض میکردی و گله داشتی ، دقیقا یادمه که یه لبخند یا نه یه پوزخندی به جلز و ولز کردن ما سر مسائل مادی دنیا میکرد و بعدش با متانت خاصی که تو هیچ کس ندیدم میگفت :" ای بابا اینا همش میگذره . رضایت خدا رو بچسب ".تو خیلی از سخنرانی ها و وعظ های پیر غلاما شنیدم که فرمودن : "خودتونو درگیر مسائل دنیا نکنین ، هدف یه مسلمون جلب رضایت خدا تو هر کاریه . مهم اون بالاییه نه ..... ". خدا وکیلی این یه بُعد از ابعاد سیر و سلوک رو به شکل فوق العاده ای تو جسم و روح و فکر خودش حک کرده بود و مهمتر اینکه عمل می کرد نه مثل من که خیلی چیزا رو شاید بدونم ولی ...... . ولی الان دیگه با رفتن دایی خدا رو شکر خیلی چیزا برام معلوم شده ، الان دیگه واقعا خیلی از مسائل و مادیات دنیا برام مهم نیس . حتی رفتنشم برا ما خیلی موهبت داشت . نمی خوام بگم خدا بیامرزدش ، میگم خدا ما رو ببخشه و هم خدا هم ائمه اطهارش و هم اولیاء و اوصیائ الهی و هم شهدا ازمون راضی باشن .

بازم کلام رو کوتاه کردم که ..........

دست آخر از همه شما دوستای گلم که واقعا به من محبت دارین ، چه کسایی که می شناسم و چه کسایی که نمی شناسمشون شدیدا و عاجزانه التماس دعا دارم . سر خلوتتون با حضرت حق که خیلی ارادت داریم ، بیچارگی ما رم یاد کنین . به قول یکی از وبلاگ نویسا : **** عزت زیاد ****

 ***************************

**اللهُمَ اَرزُقنَا زیَارَةَ الحُسَینِ(ع) فِي الدُنیَا وَ شَفاعَتهُ فِي الآخِرَة**

****************

+ نوشته شده توسط ستايش در شنبه چهارم آذر 1385 و ساعت 14:44 |

بسم رب الحسین (ع)

**********************************

_نوآوری ، خلاقیت و قابلیت ابداع از دیگر خصیصه های آن شهید چه در امور تخصصی و چه در امور زندگی و چه در سایر امور بود. طبیعت زندگی آنست که افراد خلاق همواره از افراد گمنام زبده برگزیده میشوند .

_ مقبولیت عام و عمومی ، بارزترین صفت شهید بصیری بود . بطور کل سجایای اخلاقی عامه پسند آن شهید نزد بزرگ و کوچک از مقبولیت لازم برخوردار بوده ، چه در زمان حیات و چه پس از شهادت . حضور یکپارچه و عموم مردم حتی دانش آموزان و دانشجویان پرواز چندین سال قبل وی در شهرهای اصفهان و کاشان و ... در مراسم های یادبود آن مرحوم شاهد بر این ادعاست .

_حضور شهید سر افراز در پایگاه شهید صمصامی در اوایل انقلاب و شروع جنگ تحمیلی منجر به ایجاد روابط عاطفی شدید با سایر شهدای بزرگوار این پایگاه گردیده بود . گذشته از خلقیات و سکنات عامه پسند ، این روابط وابستگی شدید ایشان را به نظام و انقلاب مستحکمتر می نمود . این شهید والا مقام خود را مدیون به خون شهدای انقلاب میدانست و از این رو در اولین فرصت ممکن خود را به غافله جان بر کفان رسانیده و با آنان در تمام مراحل کاری و معنوی همراه گردید و این همرهی از سال 1365 تا لحظه شهادت ادامه داشت .

_داشتن سعه صدر ویژگی خاص برگزیدگان باریتعالی می باشد . همگان اذعان داشتند که آن شهید از متانت ، وقار و صبوری خاص در تمام امور برخوردار بود . با گفتار و کردار و رفتار صادقانه و توأم با اخلاص همگان را به خود جلب مینمود با حوصله و صبوری هر چه تمام تر و با نشاط و شادابی با کودکان به گفتگو می نشست و آنان را در مسائل مختلف راهنمایی می کرد و با بزرگان نیز در قالب مسائل اجرایی و عملی همگام و شاید پیشگام می شد .

_علاقه ایشان به کار تخصصی شان زبانزد تمامی همکاران و دوستان ایشان بود . هرگز شکوه ، گلایهو شکایتی از ایشان در خصوص وظایف محوله و سختی کار بر زبانشان جاری نشد . هر چند کار ایشان در واحد مهندسی پرواز منحصر به زمان و مکان خاصی نبود لیکن ایشان به صورت تمام وقت ، خود را وقف خدمت به نظام اسلامی ایران نموده بودند و همیشه وظیفه و کار را به دلیل اهمیت موضوع به خانواده ترجیح میدادند .

_تلاش می نمودند در حق انتخاب اختیار داشته باشند . در تمام مراحل زندگی اعم از تحصیل ، تخصص ها و مهاجرتها و تمام وظایف محوله با شناخت و اختیار کامل قبول مسئولیت می نمودند و همین امر منجر به انجام بهینه و مطلوب وظایف می گردید . بدیهی است عشق و علاقه در کنار انتخاب شایسته ، موفقیت های چشمگیر را برای ایشان به ارمغان آورد که هرگز فراموش نمی شود .

یکی از مسئولین ارشد ایشان در پایگاه هوایی قدر تهران ، خاطره ای را نقل فرمودند که در خصوص انتخاب ایشان به عنوان مهندس پرواز برجسته این پایگاه (جزو پنج نفر مهندس پرواز برجسته ایران اسلامی ) قابل تأمل و توجه می باشد . انتقال ایشان از پایگاه هوایی شهرستان اصفهان به کاشان و کاشان به تهران به دلیل عدم شناخت کافی مسئولین پایگاه قدر از تجربه و تخصص شهید با استقبال چندانی روبرو نشد ، لیکن پس از گذشت حداکثر سه ماه از زمان انتقال ، مسئولین محترم به ارزشهای کاری ایشان و تجارب بی حدشان در تمام زمینه های تخصصی پی برده و از ایشان درخواست مهندسی پروازهای شخصیت های مهم کشوری و مسئولیت پذیری بیشتر و بالاتری گردید که آن شهید بزرگوار قبول مسئولیت را مشروط به امکان پرواز با هواپیمایی بود که خود ایشان انتخاب و عنوان کرده بودند و هواپیمایی که انتخاب نموده بودند هواپیمای فالکن بود که مورد قبول قرار گرفت و تقدیر و خواست باریتعالی چنین بود که ایشان با همان هواپیمایی که انتخاب کرده بودند به همراه همرزمان و بزرگانی چون سردار احمد کاظمی و دیگر بزرگواران پرواز ابدی کرده و به درجه رفیع شهادت نائل آیند ..... .

*************************************

**اللهُمَ اَرزُقنَا زیَارَةَ الحُسَینِ(ع) فِي الدُنیَا وَ شَفاعَتهُ فِي الآخِرَة**

*******************

هیچ وقت در تصورم هم نبود که روزی‌ من از زندگی تو بگویم .....این صفحه هم از دفتر خاطرات بسته شد .یا علی

+ نوشته شده توسط ستايش در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت 8:57 |

بسم رب الحسین (ع)

«مروری بر زندگی و سرگذشت سردار سر افراز اسلام

مهندس پرواز پاسدار شهید سردار مرتضی بصیری»

شهید مرتضی بصیری در بهمن ماه 1342 در خانواده ای مذهبی و متدین در شهرستان خوی واقع در آذربایجان غربی دیده به جهان گشود . والدین این شهید بزرگوار ، دیندار ، تحصیل کرده ، آگاه به مسائل سیاسی و معتمد محل بودند که همین امر باعث تعالی اخلاقی ، دینی و معرفتی این شهید سر افراز گردید .شهید بصیری از همان اوایل کودکی ، ضمن تحصیل ، مسائل مذهبی و اعتقادی را در الویت امور زندگی خود قرار داده و اکثر اوقات خود را در مسجد محل و هیئت های مذهبی منجمله هیئت قائم حسینی ( مسجد حاج میرزا یحیی ) حاضر و با عشق و علاقه خاصی ارادت خود را به اهل بیت عصنت و طهارت و سید و سالار شهیدان ابراز می نمود .تحمل جزر دریای وجودت برایم سخت است است* مرتضی*

نوجوانی شهید بزرگوار مصادف با آغاز انقلاب بزرگ اسلامی ملت ایران بود که حضور یکپارچه مرحوم در بطن مسائل انقلاب ، از تظاهرات خیابانی ، درگیری با ضد انقلابیون ، پاسداریهای شبهای قبل و بعد از پیروزی نشان از بلوغ فکری و سیاسی ایشان داشت . حضور فعال آن شهید در کنار همقطاران و همرزمان در پایگاه شهید صمصامی (مسجد حاج میرزا یحیی ) و با شروع جنگ تحمیلی به عنوان یک بسیجی جان بر کف و رزکنده و مخلص در جبهه ها و شرکت در عملیات مختلف و ایثار و از خود گذشتگی های آن فقید سعید نشانگر عشق و علاقه وافر او به رهبر ، انقلاب و نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران بود .حضور مداوم او در جبهه های جنگ و سنگر تحصیل و پایگاه بسیج تا اواسط سال 1365 به طول کشید و از همان سال به نیروی هوایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران پیوست و پس از طی وفقیت آمیز دوره های آموزشی لازم در داخل و خارج از کشور اعم از آلمان و فرانسه و اکراین و .... به عنوان مهندس پرواز مشغول به انجام وظیفه گردید و در همین راستا تلاش مستمر و خستگی ناپذیر ، او را به درجه ای رسانید که به عنوان استاد پروتزی ادامه خدمت داد . در کنار خدمت مقدس پاسداری به دلیل علاقه روز افزون او به تعلیم و تربیت نونهالان و جوانان غیور ایران اسلامی در آموزش و پرورش استان تهران به عنوان مربی پرورشی و تربیتی به تربیت نوجوانان همت گماشت . در رابطه با خصوصیات اخلاقی آن شهید بزرگوار موارد ذیل به صورت خلاصه قابل ذکر می باشد :

_ سکوت توأم با تدبر و تفکر از بارزترین صفات اخلاقی ایشان محسوب میشد . با وجود کسب رتبه های برتر علمی تخصصی و هنری که همگان را به حیرت وا میداشت همواره مهر سکوت بر لب زده بود و از طرح و ابراز موفقیت های بیشماری که نائل آمده بود حدالامکان خود داری مینمود .

_ تلاش و پیگیریهای مجدانه در خصوص تمام امور محوله توأم با تلاش و اخلاص از دیگر صفات بارز اخلاقی آن شهید بزرگوار بود و در همین راستا به مدارج عالی هنری در زمینه های نقاشی ،طرحی و سیاه قلم . تذهیب دست یافت و بارها به طرق مختلف توسط مسئولین مورد تقدیر قرار گرفت و قابل تأمل اینکه همواره این تجارب و اندوخته ها را در خدمت انقلاب اسلامی ، جنگ تحمیلی و آموزش نو نهالان قرار داده بود .

_عشق و علاقه بی حد به تربیت نوباوگان و نوجوانان ذره ذره وجود او را فرا گرفته بود و از دغدغه های قلبی ایشان تربیت نسل بعدی انقلاب ، حفظ آثار ارزشمند نظام اسلامی و جنگ تحمیلی و انتقال این ارزشها به نسلهای آتی بود و همین امر سبب شد ایشان در مبحث علوم تربیتی از نزدیک وارد شده و سالهای متمادی در کنار امور نظامی و تخصصی با شور و شوق وصف ناپذیر به تربیت نسل جوان همت گماشت و بیش از یک دهه با آموزش و پرورش استان تهران همکاری نموده و افتخارات تربیتی فوق العاده ای برای سالهای آتی و نسل جوان به ودیعه گذارد .

*********************************

**اللهُمَ اَرزُقنَا زیَارَةَ الحُسَینِ(ع) فِي الدُنیَا وَ شَفاعَتهُ فِي الآخِرَة**

*******************

*بخش دوم زندگینامه در پست بعدی اگر عمری باقی بود *

+ نوشته شده توسط ستايش در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت 9:37 |

* بسم رب الحسین (ع) *

***********************************

«عاشق اگر رنگی از معشوق نگیرد ؛ در ع ش ق خودش صادق نیست »

*******************

این جمله از کتاب لاله ای از ملکوت حاج آقای جعفر مجتهدی بود .در تمام مدتی که داشتم این کتاب رو می خوندم مدام از عشق این عالم ربانی به آقا ابا عبدالله (ع)نوشته بود وقتی به این جمله ای که ذکر شد رسیدم هر چی خوندم مفهومش رو نفهمیدم تا اینکه انتهای اون کتاب نوشته بود که حاج آقای مجتهدی تمام عمر برا آقا گریستند و موقع از دنیا رفتن گلوی ایشون هم همچون مولاشون ...... . اونجا فهمیدم معنی این جمله رو . بعد از کلی توسل و گریه یهو به یاد شهدای عرفه افتادم . «الله اکبر». جسم های خونین و پاره پاره شده . بدن های کبود و له شده . یادمه وقتی مادرم صورت آقا مرتضی رو باز کرد « لا اله الا الله » ...... . از خدا می خوام اگه این 11 نفر رو به خاطر عشقشون شبیه 72 تن یار آقا با بدن های خون آلود و پاره پاره وجودشون رو برا زمین و خاکیان گران دونست و زودتر رو زیباتر از همه پیش خودش برد در مقام همون هفتادو دو تن یار آقا ابا عبدالله (ع) به حساب بیاره و سر سفره آقا باشن و از همه مهمتر شفاعت من بد بخت بیچاره روسیاه رو و همه ی شما عزیزان و مخلصان اقا رو بکنن .

گر مرد رهی میان خون باید رفت 

دردودل:

دایی گلم ، شکوفه دلم اگه تو این دنیا با هام حرف می زنی و تو مناجاتهام و عشق بازیام با معبودمون کنارم نشستی و هم صدا با من گریه می کنی و من صداتو نمی شنوم، اگه هر صبح جواب سلاممو میدی و بازم من .... اینو بدون که با تمام وجودم به دعات به نگاهت و به شفاعت روز محشرت نیاز دارم . خودت خوب می دونی که با چه حالی این درخواستو ازت دارم .

شنیدم هر کس حجرالاسود رو ببوسه یعنی با خدا دست داده و کسی که با خدا دست داد دیگه باید همه وجودش خدایی بشه ،هر چی فکر میکنم میبینم که بعضی از این عزیزان که حج نرفته بودند حد اقل دایی مرتضای من ، پس چطور خدا باهاشون دست داد ؟ یادم می افته که درست لحظات آخر هم صدا با هم نام دردانه زهرا (س) رو بردن و ..........

**هر که بی سامان شود در راه عشق**

**در دیار دوست سامانش دهند**

از خدا می خوام که شفاعت همه ی شهدای عزیزمون که صادقانه با خدا دست دادن و تا آخرش موندن رو نصیبمون کنه .« آمین »

************************************

از غـمت بر دل من ساخته یی یک قفسی

آنقـدر تـنگ بیــامد که نمـاندم نـفســــــی

من در اِغـــما ز تو بودم که صدایم کردی

هیچ دانی که دلم زنده شد از یک جرسـی

**************************************

**اللهُمَ اَرزُقنَا زیَارَةَ الحُسَینِ(ع) فِي الدُنیَا وَ شَفاعَتهُ فِي الآخِرَة** 

******************

+ نوشته شده توسط ستايش در پنجشنبه چهارم آبان 1385 و ساعت 12:15 |

* بسم رب الحسین (ع) *

سلام

اینبار عجیب دلم می خواست یه خاطره از دایی مرتضام و خودم اینجا بنویسم ولی بعدش با خودم گفتم وقت شمایی که می آین اینجا و سر می زنین با ارزش تر از ایناست که پای خاطرات من تلف بشه . بگذریم .ولی شاید یه روزی دل تنگیام به حدی برسه که فقط و فقط به زبون خودم باهاش حرف بزنم . راستی یه چیزه دیگه , خیلی از آقایون و خانومایی که اینجا به من خیلی محبت دارن حالا یا تلفنی یا حضوری بهم می گن چرا تو این وبلاگ از خود دایی نمی گم , باید خدمت همه ی شما عزیزان عرض کنم که این وبلاگ فقط و فقط برا دل تنگیای خودم باز شده , و اما شناخت شخصیت دایی مرتضام و یا همه ی عرشیان خاک نشین إن شاءالله ارجاع می شه به سایت شهید بصیری که تو پیوند های روزانه وبلاگم هست و در اولین فرصت إن شاءالله به ثمر خواهد رسید .دست همتونو که سر می زنین و کامنت هاتون مرحمیه برا زخم دلم می بوسم .تا یادم نرفته , از همتون التماس دعای سر سفره افطار و ثانیه های عاشقی رو دارم , برا آخرتمون دعا کنین , اینکه تو این دنیا آقای دلهامون و تو آخرت شیدای دلهامون ازمون راضی باشن .همتون رو به خدای متعال می سپارم تا آخر ماه رمضون یا شایدم ..... .

***********************

یک زمان این تکه های سوخته آه این نفربر

با خودش پرواز می برد از کبوتر تا کبوتر

تا که یک شب با مسافر ها خودش هم آسمان رفت

سوخت چون ققنوس همراه شهیدان این نفربر

**************************************************

وا کرده کسی گوشه سرخ کفنت را

*****************************

از بس نشینیدیم تب سوختنت را

از باد گرفتیم سراغ بدنت را

این خاک ترک خورده خو کرده به پاییز

یکباره گلستان شده گلهای تنت را

دردا ! که کلاغان به تماشا بنشینند

پروانه من ! در شط خون پر زدنت را

یک رود ستاره ست که جاری شده بر خاک

وا کرده کسی گوشه سرخ کفنت را

این باد چرا بوی پر سوخته می داد

وقتی خبر آورد کبوتر شدنت را

***************************************

**اللهُمَ اَرزُقنَا زیَارَةَ الحُسَینِ(ع) فِي الدُنیَا وَ شَفاعَتهُ فِي الآخِرَة**

********************************

اینم از دل تنگی اینبارم . از همه شمایی که اینجا می این و شاید این پست رو خوندین خواهش می کنم اگه کسی بلده که چطور می شه یه جی میل باز کرد ممنون می شم اگه نحوه داشتن جی میل رو یا برام میل بزنه یا همین جا تو یه کامنت برام توضیح بده . شدیدا برای تبادل یه سری عکس داییم به جی میل احتیاج دارم . واقعا ممنون می شم اگه کسی بهم یاد بده .

+ نوشته شده توسط ستايش در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 17:38 |
*بسم رب الحسین(ع)*

* به خود می پیچم از درد جدایی*

* نمی بینم صدای آشنایی*

* شنیدم زیر لب ها عشق می گفت *

* کجا رفتند مردان خدایی*

*******************************************

عشق یعنی ........

ع ش ق : یعنی خواستن اما نگفتن **

                    عشق یعنی، سوختن اما ساختن **

                               عشق یعنی ، طغیان دل اما لب فرو بستن **

                                      عشق یعنی ، با چشم سخن گفتن و با حسرت سکوت کردن **

                                            عشق یعنی ، راز * رازی که حتی معشوق نیز نمی داند **

   عشق یعنی ، خواستن برای دوست  *   زیستن برای دوست * بودن برای دوست * مردن برای دوست ** بی آنکه باشی و بخواهی که باشی **

عشق یعنی ، مناجات شبهای تنهایی * وضو با قطرات اشک گرفتن **

               ع ش ق یعنی ، روزی بی صدا بار سفر بستن و رفتن ...

**************************************************

**اللهُمَ اَرزُقنَا زیَارَةَ الحُسَینِ(ع) فِي الدُنیَا وَ شَفاعَتهُ فِي الآخِرَة** 

**************************************

به تاریکی شب قسم ...دلم برایت تنگ است

+ نوشته شده توسط ستايش در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 20:45 |
**بسم رب الحسین (ع)**

************************************************************

*گفتی از تو بگسلم دريغ و درد*
*رشته وفا مگر گسستنيست*
*بگسلم از خويش و از تو نگسلم
*
*عهد عاشقان مگر شکستنيست*

در خلوت روشن با تو گريسته ام

تو را گم کرده ام امروز....... و حالا لحظه های من

گرفتار سکوتی سرد و سنگینند و چشمانم .........که تا دیروز به عشقت می درخشیدند

نمی دانی چه غمگینند .......... چراغ روشن شب بود ......... برایم چشم های تو

نمی دانم چه خواهد شد ......... پر از دلشوره ام .........بی تاب و دلگیرم

کجا ماندی که من بی تو ..........هزاران بار در لحظه می میرم

*****************************************************

**اللهُمَ اَرزُقنَا زیَارَةَ الحُسَینِ(ع) فِي الدُنیَا وَ شَفاعَتهُ فِي الآخِرَة**

 

+ نوشته شده توسط ستايش در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 11:58 |
*بسم رب الحسین (ع)*

**بي من از شهر سفر كردي و رفتي**
**بي من از كوچه گذر كردي و رفتي**

 ********************************************

گر بميرم ز غم دل به تو هرگز نستيزم*
من و يك لحظه جدايي؟؟*
نتوانم
!*
بي تو من زنده نمانم.......*

اشك آنشب لبخند عشقم بود

دلم براي لحظه ها تنگ نيست* 

براي خودت تنگ است.*

**************************************************

**اللهُمَ اَرزُقنَا زیَارَةَ الحُسَینِ(ع) فِي الدُنیَا وَ شَفاعَتهُ فِي الآخِرَة**

 

+ نوشته شده توسط ستايش در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 11:56 |

سفر به خیر

 

*************************************

تو کجا اینجا کجا ؟!؟

روزی که تو آمدی

زمین انگار باز هم اهل هر نیرنگ بود

جا برای تو مثل پروازی ها! چه غریب و تنگ بود

روح تو می خواست پرواز کند

روز دین ، ساعت قرآن ، او هم یک پرواز داشت!

و زمین حقیر بود تو را در بر گیرد

نه میان شن و ماسه و کلوخ و تکه سنگ

تا قیام کرد آسمان ، از برای تو بدان

نیلی خود را بباخت ، شد هزار رنگ رنگ

آسمانیان باز پوچ می انداختند!

**ای خدا کاش که قرعه به نامم می افتاد**

قرعه ها بیرون شد!

میان آنهمه گوی هماهنگ

موج می زند نور گویی پر رنگ

صدای فرشته ها با این ندا به آسمان چنگ زدند

**مرتضی**!

آری انگار علی مرتضی،روی پیشانی تو خط زده بود که بیا!

این دفعه بین زمین و آسمان پل نوری نبود

منتظر ماندم من!

منتظر تا آن شب، تا مگرآن پل نور را ببینم

لیکن خبر آمد یک هواپیما ، پل نور تو بود

و تو را به اوج آسمان برد

و زمین گریه می کرد

که تو را پرواز داد!

شاعر:«س- بهرامی»

یکی از دوستان دوره دبیرستان

****************************************

**اللهُمَ اَرزُقنَا زیَارَةَ الحُسَینِ(ع) فِي الدُنیَا وَ شَفاعَتهُ فِي الآخِرَة**

 

+ نوشته شده توسط ستايش در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 17:11 |

جایتان خالی عزیزان

بعد تو يک کوچه دلتنگي به جا مانده است و بس... گرد و خاک خاطره بر جان ما مانده است و بس... روز آخر گفته بودي که:فراموشم نکن... جز تو در ذهنم صداي گريه ها مانده است و بس... يک غروب سرد مردم در تب ناباوري برف باريد و تو رفتي، ردپا مانده است و بس

** اللهم ارزقنا زیارة الحسین(ع) في الدنیا و شفاعته في الآخرة **

 

+ نوشته شده توسط ستايش در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 22:55 |

* یازده رکعت دلدادگی*

 

*بسم رب الحسین (ع)*

 

* لاله ها با خشت و خون خو کرده اند********* خاک را در سجده ها بو کرده اند*

* لاله ها را گرچه جانی پاک بود********* الفت دیرینه ای با خاک بود*

 یازده رکعت دلدادگی

پایت را که از زمین بر گیری ، آسمان راه های بی کرانش را نشانت خواهد داد . تو را در بر خواهد گرفت و همچون امانتی لطیف بالا خواهد برد و حالا شما عزیزان ! امانت لطیف در دست آسمان . یقین دارم که آسمان امانت دار خوبی خواهد بود .رفتید و رفتید ....

و اما تو ،** عزیز دلم** ! رفتی و همیشه آرزوی پرواز داشتی ، خیلی تلاش کردی که پر پرواز بگشایی ، احسنت ! که پر گشودی .اما یادت باشد که تنها نروی . چشم انتظارت هستم که دستی از ما بگیری و شفاعت ....  . همیشه در نگاهت میدیدم آسمان و زمین به هم می پیوندند تا افق شوند ، جایی برای در آمدن و لاجرم غروب کردن و اگر غروب اینگونه خونین نباشد چگونه آفتاب هر صبح طلوعی تازه خواهد داشت ؟منتظرت هستم .منتظرت هستم تا بیایی و دستان پرنورت را به سویم دراز کنی و پرواز کردن را ، اوج گرفتن را ، رفتن را و نه ماندن ، به من بیاموزی حتی دررؤیا . میدانم ! شاید بار ها و بار ها به هر کدام از قدمگاه های شهیدان می رسیدی با خود می گفتی : کاش مرا نیز به خیل شهیدان وهمسنگران شهیدم  راهی بود ،کاش دوباره باران اشکهای توسل مردان خدایی را لمس میکردم ، کاش نوای کمیل زیر باران گلوله ها زمزمه ای بر دل تنگه من ... و حسرت اینکه چرا از قافله جا مانده ای و حالا رفتی ، **مرتضای من** ! تو هم .......

 

** اللهم ارزقنا زیارة الحسین(ع) في الدنیا و شفاعته في الآخرة **

http://www.bachehayeghalam.com/media/

صدای شهید اسدی لحظاتی قبل از سقوط هواپیمای فالکن .

+ نوشته شده توسط ستايش در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت 19:2 |
*بسم رب الحسین(ع)*

*صداهای شهداء تو گوش ما هی می خونن*

*قافله داره میره حسینی ها جا نمونن*

فرازی از یادداشت های سردار سرتیپ ، مهندس پرواز شهید مرتضی بصیری :

زندگی روزمره ما همچون دفتری است که هر بامداد یکی از برگهای آن بیدار شده و شامگاه می میرد . ولی با مرگ هر کدام هزاران خاطره بر رویشان نقش می بندد . إن شاءالله این اشکال همیشه و در همه حال خجسته و شادی بخش باشند .از خداوند باریتعالی خواهانم هرروزتان را از خوشی آکنده و از گناه دور دارد ، تجربتان را افزوده و تحمل شما را در مقابل گرفتاری ها و مرارت های زندگی بردبار گرداند . یقین دارم سختی و مشقت و گرفتاری های زندگی در کمین نشسته اند و آنها خلق شده اند تا انسانها را بیازمایند ، که این از لزومات و تنوعات ِ تلخ و شیرین ِ زمانه است ، پس با تبسم و خوش بینی به زندگی بنگرید و هرگز از یاد خدا غافل نمانید .اگر حوادثی یا اتفاقی بر وفق مرادتان نشد ، اگر به بلایی مبتلا شدید ، اگر سخت شکستید ، فقط لحظه ای مکث کنید وبعد با ذکر ِ «لا حول ولا قوۀ الا بالله» همان راست قامت ِ همیشه امیدوار باشید. و به یاد داشته باشید « نمی توانم » در قاموس ِ ما جای ندارد .امید اینکه هیچ گاه غم آسمان ِ دلتان را تاریک ننماید و با آروزی هر روزتان سرشار از اتفاقات ِ شیرین و ارزشمند و نیز اخبار مفید و نوید بخش باشد ..... والسلام .

****اللهم ارزقنا زیارة الحسین(علیه السلام) في الدنیا و شفاعته في الآخرة****

+ نوشته شده توسط ستايش در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 10:13 |

*بسم رب الحسین (ع)*

تو پرستوی خانه ام بودی..........پس بگو از چه بالهایت سوخت

 به خداوندی خدا سوگند ..........تو که رفتی دلم برایت سوخت

آه ای رفته تا حضور خدا..........جان من دلگشای من برگرد

تا ببینی به چشم رفتن تو..........چه بلاها که بر سرم آورد

با امید به خدا و توکل بر او و با کمک بعضی از دوستان تمام تلاشم را میکنم تا بتوانم گوشه ای از حقایق و زیبایی های وجود عزیز به حق پیوسته مان (شهید مرتضی بصیری) را بر قلم پیاده کنم . به این امید قدم در راه نشر عطر شهدا گذاشتم که در این آخر الزمان بتوانیم آنها را در یاد داشته و با عطر حضور آنها زندگی کنیم و مانند آنها لحظه ای حتی لحظه ای از یاد خدا و حضورش غافل نمانیم .

هنوز هم ردپای آ خرین قدم هایت بر روی برف زمستان از خاطرم نرفته .عزیز دلم *بهار هم گذشت .... تابستان به قول خود وفا کرد ودوباره انسان را از انتظار رهانید ..... و اما هنوز من چشم انتظارت هستم ... هنوز در کنار پنجره ی کوچه ی تنهاییم منتظر آمدنت .عزیز دلم *مرتضای من

به حرمت ارواح پاک شهیدان ** صلوات**

+ نوشته شده توسط ستايش در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت 16:34 |