تبليغاتX
**متولد می شویم تا بمیریم . پس وقتی خبر کوچ مرا شنیدید عکس العملتان آنچنان باشد که خبر تولدم را سالها پیش برایتان گفتند. کلمه طیبه ی استرجاع را بر زبان آورده و برایم طلب مغفرت کنید ....(شهید مرتضی بصیری) **از حضور سبزتون خيلي ممنونم ** ** عرشیان خاک نشین

بوي خون در حرم مطهر

امام رضا ع

تاريخ پر ماجراي انقلاب شکوهمند اسلامي، از خيانتها و جنايتهاي منافقين مالامال است. هيچ روزي بر اين انقلاب بزرگ نگذشت مگر اين که ضربه اي بر اين انقلاب از ناحية اين مدعيان ياوه گوي طرفدار خلق بر پيکر آن وارد گرديد.

آنان در جهت تضعيف انقلاب به هر کاري و به هر جنايتي دست يازيدند . شخصيتهاي  مردمي و افراد مؤثر در انقلاب و نظام را ترور کردند. در اماکن عمومي همچنين محل اقامه نماز جمعه، بمب منفجر کردند. حتي زنان و کودکان را مورد حملات مسلحانه قرار دادند. مراکز فرهنگي و اقتصادي متعلق به مردم و تجهيزات و امکانات آنها را منهدم ساختند. به هر نحو که توانستند در راه پيشرفت انقلاب مانع ايجاد کردند و با دشمن کينه توزي که بخش وسيعي از ميهن اسلامي را در اشغال داشت و هول انگيزترين جنايات را در مورد اين کشور و اين ملت مرتکب مي گرديد، طرح دوستي ريخته و به سربازاني مزدور و در صف دشمن مبدل شده و در مقابل ملت خود قرار گرفتند و قساوت بارترين و شقاوت آميزترين ماْموريتها را به نفع دشمن بعثي انجام دادند و تا پايان جنگ تحميلي عراق عليه ايران در کنار دشمن  و بر ضد ملت خود ايستادند و پس از جنگ نيز با پول و اسلحه دشمن، از ارتکاب به هيچ جنايتي ابا نکردند، و کار را به آنجا رسانيدند که مجري تصميم وحشتناک اربابان پليد و سرويسهاي جاسوسي آمريکا، انگليس، اسرائيل و امثالهم گرديدند و در مقدسترين زمان و مکان، يعني در ظهر عاشورا و در حرم امن الهي بمب منفجر کردند و زائران و نيايشگراني را قطعه قطعه نموده و مجروح کردند که گناهشان عبوديت پروردگار و زيارت حريم ولايت بود، و بدين سان حرم را از خون عده اي مظلوم رنگين ساختند.

ساعت 26/14 روز دوشنبه 30 خرداد سال 1373 خورشيدي برابر با عاشواري 1415 هجري قمري و در حالي که رواق ها، صحن ها، بست ها و اطراف مرقد مطهر هشتمين امام معصوم از جمعيت موج مي زند و مردم بر افروخته از عشق و ارادت به سالار شهيدان ابا عبدالله الحسين (ع)، غرق عزاداري و نوحه سرايي اند، صداي  مهيب انفجار بمب، فضاي روضة منوره رضوي را پر مي کند و انفجار سهمگين همه جا را به لرزه در مي آورد و لحظه اي بعد دود غليظ و بوي خون در فضاي سراسر معنويت حرم پخش مي گردد و انبوه متراکم جمعيتي را که مشغول مناجات و عبادت بوده و در فضايي از صميميت و اخلاص رازهاي دل خود را با امام و پيشواي بر حقشان وا مي گويند درهم مي پيچد. بمب در محلي واقع در قسمت بالا سر مبارک منفجر مي شود و همه چيز را در هم   مي ريزد و زائران را وحشت زده و سراسيمه مي گرداند، بر اثر شدت انفجار که طبق نظر کارشناسان مربوطه مقدار آن معادل 10 پوند ماده منفجره تي. ان. تي بوده است، اعضاي بدن تعدادي از زائران همچون سر و دست و پا و انگشت جدا شده و به اطراف محل حتي پشت بام حرم و سقف ضريح مطهر پراکنده مي شود، نه تنها سطح حرم و روضه منوره رضوي آغشته مي گردد، بلکه قطعات خرد شده پوست و گوشت زوار به همراه خون، سطح ديوارهاي حرم مطهر امام و داخل آن را پوشانده و به خون آغشته مي گرداند.

بوي خون و سوختگي و دود، فضاي حريم رضوي را مالامال مي سازد. تعداد قابل توجهي از نسخ قرآن و مفاتيح قطعه شده و خون آلود مي گردد و چلچراغها در محل حادثه خرد مي شوند. خدام حرم که روز عاشورا همگي در حرم مولاي خود امام رضا (ع) حضور دارند براي کمک به مردم و نجات مجروحان به داخل حرم مي شتابند و مردم را به بيرون حرم راهنمايي و مجروحان حادثه را به صحن آزادي و صحن انقلاب اسلامي منتقل مي کنند. شرايط ويژه پس از انفجار، موجب گرديد تا درهاي صحنها و حرم بسته شود، به نحوي که در ساعات اوليه، صرفاً مسؤولان و خدام آستان قدس رضوي امکان ورود داشتند. حرم مطهر و رواقهاي اطراف صحنها از مردم عادي خالي بود اما جمعيت انبوه پشت درهاي بسته بي تابانه بازگشايي حرم آقا امام رضا (ع) را لحظه شماري مي کردند، که همزمان توليت آستان قدس رضوي اعلام نمود که حرم مي بايست مجدداً در اسرع وقت داير شود و به روي مردم آغوش گشايد. لذا با حضور قائم مقام توليت و ديگر مسؤولان و خدام و کارگران آستانه مقدسه و به فاصلة کمي پس از وقوع حادثه، کار آماده سازي رواقها و صحن و سراي ثامن الائمه (ع) براي زيارت آرزومندان حضرتش آغاز گرديد.

طاقت فرساترين و سوزناکترين بخش کار، جمع آوري و پاک سازي حرم مطهر از قطعات ريز ريز شده گوشت، پوست و خون بدنهاي پاره پاره شده زواري بود که باقي مانده بدنهايشان در ظهر عاشوراي حسيني (ع) سطح بيشتر رواقها همچون رواق دارالحفاظ، دارالسعاده و نيز گنبد الله ورديخان، گنبد حاتم خاني و .... بخش وسيعي از ديوارها را پوشانيده بود، که اين کار سخت و جگرسوز و شستشوي حرم مطهر در طول همان شب و با زحمت بسيار انجام گرفت و صبح روز بعد حرم فرزند موسي بن جعفر (ع) آمادة زيارت و طواف عاشقان دلسوخته و عزادار شد و طي مراسم رسمي توسط توليت آستان قدس رضوي به روي مردم آغوش گشود، و بدين سان پناهگاه هميشگي مردم به روي آنان بازگشت. آنچه گفتني است اين که در کمترين زمان، ساکنان و مجاوران مشهد مقدس از وقوع حادثه خبردار شده و هر آن کس که خبر فاجعه را مي شنيد، سراسيمه به سوي حرم مي شتافت. شور و التهاب و هيجان، شهر را فرا گرفته و همگان را مبهوت و متاْثر ساخته بود. همه از حادثه اي که هرگز وقوعش را در باور نمي آوردند، گفت و گو مي کردند و هر کس در آن لحظات سخت، مي انديشيد که چه کاري بايد و مي تواند انجام دهد. پيکرهاي  زخمي مجروحين و شهيدان با وسايل نقلية شخصي و آمبولانسهايي که به دو صحن انقلاب اسلامي و آزادي وارد شده بودند، به بيمارستانهاي مشهد منتقل گرديدند. و آنچه از کينة منافقان باقي ماند، سيصد تن مجروحان حادثه بودند که عده اي از آنان اعضايي از بدن خود بخصوص دست و پايشان را از دست داده بودند و 27 نفر شهيد که الي الابد مظلوميتشان گريبانگير دشمنان ولايت است. در ميان مجروحان و شهدا از هر سن و از هر قشر و طبقه اي ديده مي شدند. پير، جوان، کودک، زن و مرد.

 يک کلام عاشورا در مشهد مقدس و در حوزه حريم منور رضوي، حقيقتاً به عاشورايي به يادماندني در تاريخ، پس از عاشوراي حسيني (ع) تبديل شده بود.

در يک کلام عاشورا در مشهد مقدس و در حوزه حريم منور رضوي، حقيقتاً به عاشورايي به يادماندني در تاريخ، پس از عاشوراي حسيني (ع) تبديل شده بود. حادثه انفجار، به بناي حرم آسيب رسانيده بود. اما معجزه آسا آن که ميزان خسارت در حداقل ممکن بود. کاشي کاريها و آيينه کاريهاي بسيار ظريف و هنرمندانه 800 ساله حرم، تا حدودي لطمه ديده بود که به سرعت ترميم گرديد. منافقين سنگدل و ناپاک که با جنايت  بسيار زشت خود آشکارا نشان دادند که به هيچ اصل و معيار الهي انساني پاي بند نيستند و در دشمني و ستيز با ملت غيرتمند ايران اسلامي هيچ حدي را نمي شناسند، و ثابت کردند که براي مردم و معتقدات و مقدسات آنها هيچ حرمت و قداست و اهميتي قائل نيستند. لحظات و حالات مردم در صبح روز بعد حقيقتاً براي تاريخ عبرت آميز بود و براي هربيننده اي ديدني. مرد و زن، پير و جوان، کوچک و بزرگ، همگي شيفته و شيدا، گريان و نالان و در عين حال خشمگين و غرنده به حرم وارد شدند، ضريح را در آغوش گرفتند و ضمن اظهار ارادت به آستان رفيع و مقدس امام همام علي بن موسي الرضا (ع)، خشم و نفرت آتشين خويش را نثار دشمنان خارجي و مزدوران داخلي دين و ملت انقلاب و کشور خويش ساختند.   

 

 

برگرفته از وبلاگ صادق مودي

تنظيم شده توسط موسوي

+ نوشته شده توسط راحل در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 13:31 |

افول ستارگان

آلبوم تصاویر فدائیان اسلام

 

شهادت محمد بخارایی، صادق امانی، صفارهرندی و مرتضی نیك نژاد در سال1344 هجری شمسی

 

محمد بخارایی، صادق امانی،صفارهرندی و مرتضی نیك نژاد از اعضای هیئت مؤتلفه اسلامی در سال1344 هجری شمسی به شهادت رسیدند. این چهارتن از فرزندان شجاع و برومند اسلام در راه پاسداری از ارزشهای متعالی اسلام جان خویش را فدا كردند. پس از قیام خونین 15 خرداد و كشتار بی رحمانه مردم مسلمان از سوی عوامل مزدور آمریكا و رژیم سفاك پهلوی، مجاهدان و مبارزان جبهه توحید، بیش از پیش بر ضرورت یك حركت انقلابی علیه جباران رژیم آمریكایی شاه تأكید كردند و بر این اساس هسته های اولیه یك گروه مبارز به نام هیئت های مؤتلفه اسلامی را بنیان نهادند.         

پس از قیام خونین 15 خرداد و كشتار بی رحمانه مردم مسلمان از سوی عوامل مزدور آمریكا و رژیم سفاك پهلوی، مجاهدان و مبارزان جبهه توحید، بیش از پیش بر ضرورت یك حركت انقلابی علیه جباران رژیم آمریكایی شاه تأكید كردند و بر این اساس هسته های اولیه یك گروه مبارز به نام هیئت های مؤتلفه اسلامی را بنیان نهادند

از اقدامات مهم این گروه اسلامی اعدام انقلابی حسینعلی منصور عامل اجرای كاپیتولاسیون بود و جرم این جان باختگان مكتب امام حسین(ع) و نهضت امام خمینی(ره) آن بود كه به عمر ننگین منصور مهره سرسپرده شاه و شیطان بزرگ خاتمه دادند. منصور از اسفند ماه سال 1342 شمسی تا بهمن ماه سال 1343 نخست وزیر ایران بود .

از اقدامات مهم این گروه اسلامی اعدام انقلابی حسینعلی منصور عامل اجرای كاپیتولاسیون بود و جرم این جان باختگان مكتب امام حسین(ع) و نهضت امام خمینی(ره) آن بود كه به عمر ننگین منصور مهره سرسپرده شاه و شیطان بزرگ خاتمه دادند

او حزب ایران نوین را دایر كرد وقانون ننگین كاپیتولاسیون را به مجلس برد. همچنین مجری طرح تبعید حضرت امام (ره) در سال 1343 شمسی، بود. به همین دلیل در روز اول بهمن ماه سال 1343در مقابل مجلس شورای ملی مورد هدف گلوله انقلابی مسلمان محمد بخارایی قرار گرفت و به هلاكت رسید. انجام این طرح را شاخه اجرایی هیئت مؤتلفه اسلامی به عهده گرفت.

تنظیم شده توسط موسوی

بخش هنر مردان خدا

+ نوشته شده توسط راحل در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 13:30 |

عاشقانه زیر بمب‌ها!

بمب باران

چند روزی بود رژیم بعث عراق اعلام می‌كرد كه شهر بانه را بمباران خواهد كرد و پشت سر هم از مردم می‌خواست كه شهر را تخلیه كنند و... شوخی‌ای در كار نبود. برایشان ریختن بمب در جبهه و شهر  فرقی نداشت . جاهای زیادی را بمباران كرده بودند، بانه هم یكی از آنها . شهر حالت عادی نداشت و چشم مردم هر لحظه به آسمان بود كه سر و كله هواپیماهای عراقی پیدا بشود. در این اوضاع و احوال، محمود به من گفت : بیا دست زن و بچه‌مان را بگیریم و ببریم خارج از بانه . الآن شهر خالی شده و اینها وحشت می‌كنند. دیدم پیشنهادش خوب است و قبول كردم. ولی اضافه كرد: به شرطی كه من و تو برگردیم اینجا! با تعجب پرسیدم:برگردیم؟! گفت: خیلی هم زود! به هر حال چون می‌خواستم با او همراهی كنم، دیگر ادامه ندادم. اهل و عیال را برداشتیم و بردیم بیرون از شهر . موقع رفتن، محمو د خیلی گرفته و ناراحت بود. ولی موقعی كه داشتیم به بانه بر می‌گشتیم، او را شاد و سرحال دیدم. پیش خودم گفتم، یعنی چی؟ چرا خوشحال است؟ ما كه داریم می‌رویم زیر بمباران! علت را كه از خودش، پرسیدم، در جوابم گفت : خوشحالی من به خاطر این است كه بر می‌گردیم شهر. در این وضعیت كمترین وظیفة ما این است كه خانه و كاشانه را ترك نكنیم و در صحنه بمانیم. ترس از بمباران معنایی ندارد. هرچه خدا بخواهد، همان خواهد شد.

      

 راوی: عبدالعلی مصطفایی  دوست و همكار شهید محمود کریمی

+ نوشته شده توسط راحل در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 13:27 |

با تگرگ‌ها به آسمان برويم!

تگرگ

روز جمعه پانزدهم خرداد ماه 1363 ، خورده بود به ماه رمضان و مردم روزه‌دار بودند. آن روز با اين كه ادارات و مدارس تعطيل بود، در دفتر مدرسه توحيد، مشغول بررسي برگه‌هاي امتحاني و ليست نمرات دانش‌آموزان بودم. سرم به كار خودم گرم بود كه صداي پايي مرا به خود آورد. سرم را كه بلند كردم، ديدم شهيد محمود كريمي، مدير دبستان پروين است. من هم مدير دبستان توحيد بودم. پس از احوالپرسي، گفت: خيلي دنبالت گشتم. روز جمعه اين جا چه كار مي‌كني؟! مگر تعطيل نيستي؟ گفتم : مي‌بيني كه مشغولم . اوليا اين روزها براي گرفتن كارنامة فرزندانشان به مدرسه مراجعه مي‌كنند. مي‌خواهم كارنامة بچه‌ها را زودتر آماده كنم. محمود گفت : مگر نمي‌داني به دستور حضرت امام امروز بايد براي مراسم سالگرد پانزدهم خرداد سال 42 ، در راهپيمايي شركت كنيم؟ گفتم: من خواب بدي ديده‌ام و شركت نمي‌كنم...بايد به حوزه‌ي تصحيح اوراق امتحاني پايه پنجم بروم و ليستها را از آن‌ها بگيرم. ايشان گفت : امروز  امكان ندارد دنبال اين كارها بروي! اگر من و تو در راهپيمايي شركت نكنيم، چطور بايد انتظار داشته باشيم كه مردم عادي شركت كنند؟ ما هر دو، روزه‌ايم. شركت هم مي‌كنيم و ثواب بيشتري مي‌بريم. گفتم: محمود جان ! دلم به خاطر خوابي كه ديده‌ام، عجيب شور مي‌زند. مي‌ترسم هواپيماهاي عراقي، امروز بانه را بمباران كنند و بلايي سرمان بيايد. گفت: هر چي خدا بخواهد، همان خواهد شد. اتفاقاً من هم خواب ديدم كه از آسمان تگرگ مي‌بارد و به هر كس كه مي‌خورد، آتش مي‌گيرد. اين تگرگها به من هم خورد و آتش گرفتم . خوابش را كه شنيدم، دلشوره‌ام بيشترشد. گفتم: پس تو هم بيا بنشين و به من كمك كن. امروز قيد راهپيمايي را بزن ! خلاصه هر قدر كه اصرار كردم، محمود دست‌بردار نبود. تا اين كه مرا هم با خودش بيرون برد. جماعت زيادي در پارك‌شهر جمع شده بودند. وارد پارك كه شديم، گفتم : محمودجان! بيا همين جا، در اين گوشه كه چند تا گودال هم هست، بايستيم و به سخنراني گوش كنيم كه اگر چيزي هم شد، بپرّيم داخل گودال. ولي او اصلاًَ آن روز گوشش به حرف من بدهكار نبود. خودش را از ميان جمعيت به جلو رساند و نزديك جايگاه، رو ي چمن‌هاي پارك نشست. هنوز چيزي از تجمع مردم نگذشته بود كه ناگهان چند هواپيماي عراقي، توي آسمان پيدا شد و در يك چشم به هم زدن، زمين و زمان را به هم كوبيدند. من صداي اولين انفجار را كه شنيدم، خودم را انداختم داخل يكي از گودالها و همان جا پناه گرفتم. از داخل گودال آرام سرم را بالا آوردم.  پارك تكان مي‌خورد و دود و خاك همه جا را گرفته بود . سر و صدا كه خوابيد، از گودال بيرون آمدم. هيچ چيز سر جايش نبود. پارك، در فاصله  چند ثانيه شده بود عين ويرانه. صداي ناله و فرياد زخمي‌ها بلند بود و صداي آژير يك لحظه قطع نمي‌شد. همه جا بوي خون مي‌آمد و درختها و چمن پارك سرخ شده بود. سريع خودم را ميان زخمي‌ها رساندم و دنبال محمود گشتم . وقتي پيدايش كردم، بيهوش شده بود و خون زيادي از بدنش مي‌آمد .  او را به بيمارستان رسانديم ولي تركش‌هاي بمب كار خودش را كرده بود و او شهيد شد. تا مدتها بعد از شهادتش، صحنه‌اي كه ديده بودم، برايم شده بود كابوس و ناراحتم مي‌كرد. اصلاً خاطرة آن روز را نمي‌توانستم فراموش كنم.

همه جا بوي خون مي‌آمد و درختها و چمن پارك سرخ شده بود!

تا اينك كه يك شب به خوابم آمد و ديدم خيلي خوشحال است . در عالم خواب از من پرسيد: چرا ناراحتي؟ من كه خيلي خوبم و جايم اينجا عالي است ! اين كه ناراحتي ندارد! خلاصه بعد از اين خواب بود كه ناراحتي‌ام برطرف شد و روحم آرام گرفت.

شهيد محمود كريمي

دوم خر داد 1325، در « آلوت » از توابع بخش «كوخ سوره‌بان» در روستاي شهرستان بانه متولد شد. ابتدا به تحصيل علوم ديني روي آورد و بعد از مدتي و در سال 1347 ، ديپلمش را در رشته طبيعي  نظام قديم اخذ كرد. دورة سربازي را به عنوان سپاه دانش طي و پس از اتمام دوره به زادگاهش برگشت و در آموزش و پرورش سقز استخدام شد. در اين مقطع، به مدت پنج سال در روستاهاي «قهرآباد»، «مير ده» و «بله جو» معلم بود. در سال 1356 به بانه برگشت و پنج سال ديگر به تدريس در دبستانهاي «نظامي» و «پروين» اين شهر ادامه داد.  يك سال نيز راهنماي تعليماتي بود. سرانجام در پانزدهم خرداد ماه 1363 ، در جريان بمباران هو ايي شهر بانه، به شهادت رسيد.

 

        راوي: محمود رئوف مرادخاني  دوست و همكار شهيد

+ نوشته شده توسط راحل در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 13:25 |

 زنبیل‌ها شبانه خالی می‌شوند!

شهید كریمی ده سال از من بزرگتر بود. یعنی آن موقع كه من دانش‌آموز ابتدایی بودم، او در روستا به عنوان معلم خدمت می‌كرد. همان وقت من و برادرم با هم قراری داشتیم كه حكایتش شنیدنی است:

 در آبادی، مغازه‌ای بود كه اهالی مایحتاج خود را از آنجا می‌خریدند. محمد جعفر  همیشه پیش مغاز ه‌دار می‌رفت و مقداری وسایل خانه می‌خرید و در زنبیلی می‌گذاشت و به او می‌گفت: وسایل را كنار بگذار، تا غروب برادرم  بیاید و این‌ها را به خانه بیاورد. بعد مرا درجریان خریدش می‌گذاشت و سفارش می‌كرد كه بعد از نماز مغرب می‌روی، اجناسی را كه پیش مغازه‌دار گذاشته‌ام، برمی‌داری و می‌بری فلان منزل تحویل می‌دهی. حالا فلانی هم كسی بود كه شوهرش مرده بود و چند تا یتیم قد و نیم قد داشت و در واقع یتیم‌داری می‌كرد. آن وقت با تأكید زیاد به من می‌گفت: وسایل را می‌بری، طوری تحویلشان بده كه ترا نشناسند. من هم همان طور كه برادرم گفته بود، آن‌ها را می‌گذاشتم و قبل از این كه آن‌ها برسند و مرا شناسایی كنند، می‌رفتم. این مأموریت شبانه را، در ماه سه یا چهار بار انجام می‌دادم و كسی جز من و شهیدكریمی در جریان آن نبود. برادرم نه فقط در روستای خودمان، كه حتی به فكر فقرا و یتیمان آبادی‌های دور و اطراف هم بود و به وضعشان رسیدگی می‌كرد.

                 راوی: محمد كرم كریمی  برادر شهید

گل محکوم به مرگ

شهید محمدجعفر كریمی

در اولین روز از مهرماه 1320 به دنیا آمد. زادگاهش ، روستای «دژآور» از توابع شهرستان «نوسود» است كه در حال حاضر، جزیی از استان كرمانشاه محسوب می‌شود. عشق و علاقة او به تعلیم و تربیت فرزندان آن دیار، سبب شد كه برای ادامة تحصیل و انتخاب شغل معلمی، در سال 1337 وارد دانشسرای عشایری اسلام‌آباد غرب شود. دورة یك سالة این مركز را با موفقیت پشت سر گذاشت و در سال 1338 ، به زادگاهش برگشت. مجاهدتهای او از سال 1340 تا 1347 به طور مستمر ادامه داشت و در آبان ماه این سال، در روستایی در    « نوریاب » مشغول تدریس بود، توسط عوامل ساواك دستگیر شد. روز شانزدهم اردیبهشت ماه سال 1348 ، در دادگاه نظامی فاقد مشروعیت رژیم پهلوی، به اتفاق دو تن از همرزمانش محاكمه و به اتهام اقدام علیه امنیت ملی، به‌ اعدام محكوم می‌شود. سرانجام او را در سحرگاه بیست و هفتم اردیبهشت ماه همان سال، تیرباران كردند و خون پاكش بر خاك گلگون وطن ریخته شد.

+ نوشته شده توسط راحل در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 13:24 |

عشق چه كارها كه نمی كنه!

چند خاطره از شهید بزرگوار علم الهدی

شهید علم الهدی

1. مامورها پرخاش نمی‌كنند!

شهید علم الهدی در سال 1356 در كنكور شركت كرد و در رشته انتخابى و مورد علاقه‏اش یعنى تاریخ  آن هم در دانشگاه فردوسى مشهد پذیرفته شد.

با این كه دانشجوى سال اول بود و از اهواز به شهر جدیدى وارد شده بود، اما در همان چند ماه اول، جزء چهره هاى سرشناس گردید و غالب دانشجویان او را به عنوان فردى انقلابى و پرتلاش می شناختند. در این سال - كه اوج تظاهرات دانشجویى علیه رژیم شاه بود-  روزى به دنبال تظاهرات، گارد دانشگاه وارد محوطه مى‏شود. همگی با تجهیزات دفاعی عجیبی ایستاده بودند در برابر دانشجویان .  خواهرها هم یك طرف ایستاده بودند و همراه با آقایان شعار های انقلابی می دادند. ر همین اوضاع و احوال بود كه یكى از مأمورین، به یكى از خواهران چادرى كه در حال عبور از سالن دانشكده بود، پرخاش مى‏كند. ناگهان حسین كه شاهد این جسارت بوده، از جمعیت جدا می شود با عصبانیت به طرف مامور می رود و به او پاسخى تند مى‏دهد . مأمور هم كه فكر می كرده با این تشكیلات كسی جرات اعتراض را ندارد ، حسین را دستگیر و بعد از ضرب و شتم او را به داخل كامیون پرتاب مى‏كند. عده‏اى از خواهران دانشجو كه شاهد ماجرا بودند، علیه آن مأمور شعار مى‏دهند و بعد هم همگى جلوى كامیون مى‏نشینند و مى‏گویند تا حسین را آزاد نكنید، از این جا حركت نمى‏كنیم. سرانجام با آزادى حسین، اعتصاب خواهران به پایان رسید.

***

2. لطفا با صدای بلند داد بزنید!

حسین در راه‏اندازى تظاهرات ضد رژیم شاه در مشهد مقدس، نقش بسیار فعالی داشت. اولین تظاهرات گسترده مشهد، در تشییع جنازه مرحوم حجت‌الاسلام كافى بود، كه حسین در طراحى و راه اندازى آن تظاهرات، نقش بسزایى داشت. چند روز پس از این تظاهرات ، امام خمینی در اطلاعیه‌ای فرمودند :"مشهد بیدار شده و...".

سینما ركس آبادان در  سال 56 در آتش سوخت. در همان روزها خیابان‌هاى اطراف حرم، پراز تانك، نفربر و نیروى نظامى شد . كسى جرأت راه اندازى و حضور در تظاهرات را نداشت. اما در اولین روز كه خبرآتش سوزی در  سینما ركس اعلام شد، حسین تعدادی از دوستان خود را به تظاهرات علیه شاه دعوت كرد.

 در روز اعتراض پرچم سیاهى به دست مى‏گرفت و در فاصله حدود صدمترى از سربازان رژیم، فریاد «الله اكبر» سر مى‏داد. همه از شجاعت او تعجب می كردند. تاثیر فریادهای او این شد كه مردم خم با دیدن این شهامت، او را همراهى ‏كردند و جمعیتى حدود 30 الى 40 نفر  جمع ‏شدند. همگی یك صدا فریاد می زدند. مأموران نظامى با گاز اشك آور و تیراندازى، آن ها را متفرق كردند.  در آن روز چندین بار با فریاد حسین، تظاهرات خیابانى شكل گرفت.

***

شهید علم الهدی

3 . بلند شو! پیامبر سخن می‌گوید!

حسین در مشهد اتاق كوچكى كرایه كرده بود . این اتاق كوچك، روزها محل رفت و آمد مكرر دانشجویان بود، به طورى كه پس از چند ماه، حسین مجبور شد، براى این كه مزاحم صاحبخانه، نشود ، به جاى دیگری رفت.

عاشق مطالعه بود و به همین خاطر چراغ اتاقش، معمولاً از شب تا صبح روشن بود . در مدت كوتاهى كه در مشهد بود، بسیارى از كتاب های معتبر تاریخ اسلام به زبان عربى و فارسى را مطالعه و یادداشت بردارى كرده بود.

یك شب تصمیم گرفتم به مشهد بروم و از حسین حال و احوالی بگیرم. طولانی بودن راه حسابی خسته ام كرده بود. به همین خاطر همان اول شب خوابیدم. نیمه شب بود كه یك دفعه حسین با حالتى عجیب، مرا صدا زد و گفت بلند شو! بلند شو!

ترسیدم. فكر كردم اتفاقی افتاده. آخه حسین طوری هیجان زده شده بود، كه قابل وصف نیست. گفتم چی شده؟ حسین با حالت خاصى ‏گفت: بلندشو! ببین در این كتاب چه مطالب جالبى از پیامبر (ص) نوشته...! خیالم راحت شد. با خودم گفتم ببین عشق چه كارها كه نمی كند.

+ نوشته شده توسط راحل در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 13:24 |

امام مهدى علیه‏السلام، در بیان شهید آوینی

 

امام مهدی

ما پیروان راه هزاران ساله انبیا هستیم و به عهد ازلى خویش با آفریدگار متعال لبیك گفته‏ایم و براى تحقق آن عصر موعود، عصر عدالت و حاكمیت احكام خدا، قیام كرده‏ایم تا راه تاریخ را به سوى نور بگشائیم و اگر چشم دل باشد خواهد دید كه این راه با بالهاى ملائكه فرش شده است.

امروز بعد از یازده قرن كه از تولد آخرین حجت‏خدا در كره زمین مى‏گذرد؛ نشانه‏هاى صدق وعده‏هاى قرآن و احادیث ظهور بیشترى یافته است، عصر جاهلیت ثانى تاریكترین روزهاى خویش را نیز سپرى كرده و این خود نشانه‏اى دیگر است مگر نه اینكه فجر صادق هنگامى فرا مى‏رسد كه شب كامل شده باشد؟

رایحه ظهور موعود، دل شیفتگان حق را بى‏تاب كرده و آنان را به صحنه حضور كشانده است. اما، مهدى جان! این قرن قرنى است كه حق در كره زمین به حاكمیت‏خواهد رسید و  آینده در انتظار توست.

در این سالهاى نخستین قرن پانزدهم هجرى قمرى پیشگویى حضرت نبى اكرم، صلى‏الله‏علیه‏وآله، به تحقق پیوست و قوم سلمان فارسى، ایرانیان، طلیعه‏دار نهضت آخرالزمانى اسلام، علم قیام انبیا را بر دوش گرفتند و وجودشان شمسى تازه شد كه در خلاصه ظلمانى جاهلیت ثانى تولد یافت.

منتظران موعود اهل مبارزه‏اند و مى‏دانند خلوص عشق موحدین جز به ظهور كامل نفرت از مشركین و منافقین میسر نخواهد شد اما از آن فراتر اهل ولایت و اطاعتند و انتظار مى‏كشند تا فرمان چه در رسد.

در میان بیداردلان سراسر كره ارض هستند بسا دلدادگانى كه این عهد تازه را دریافته‏اند و به خیل منتظران موعود پیوسته‏اند.

منتظران موعود اهل مبارزه‏اند و مى‏دانند خلوص عشق موحدین جز به ظهور كامل نفرت از مشركین و منافقین میسر نخواهد شد اما از آن فراتر اهل ولایت و اطاعتند و انتظار مى‏كشند تا فرمان چه در رسد.

بسیجى خود را در نسبت میان مبدا و معاد مى‏بیند و انتظار موعود و با این انتظار هویت تاریخى انسان را باز یافته است و خود را از روزمرگى و غفلت ملازم با آن رهانده.

او آسایش تن را قربانى كمال روح كرده است و خود را نه در روز و ماه و سال و شهر و كوچه و خیابان كه در فاصله میان مبدا و موعود تاریخ باز شناخته است.

 

 

تنظیم شده توسط موسوی

هنر مردان خدا

+ نوشته شده توسط راحل در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 13:22 |

كسی برای مجسمه اشکی نریخت!

مسیر دسته‏هاى سینه‌زنى در عاشورا (سال 53) را جوری طراحی كرده بودند كه ابتدا باید از میدانى عبور مى‏كردی كه مجسمه شاه، در آن بود!

مشغول عزاداری بودیم . از طرفی حواسمان هم به آن میدان بود. هنگامى كه به چهارراه قبل از مجسمه رسیدیم، ناگهان مسیر حركت دسته عزاداری را تغییر دادیم تا به دور ‏میدانى كه مجسمه شاه در آن است، نچرخیم. پس از این تغییر مسیر، پلیس تصمیم گرفت كه راهپیمایان را دستگیر كند، اما نوجوانان كه از نقشه پلیس خبردار شدند، بین جمعیت تماشاچى پراكنده شدند و تنها توانستند چند نفر را دستگیر كنند.

 پوتین‌‌هاتو از پا درآر! در برابر خدا هستی !

شهید علم الهدی

حسن سیرك مصری‌ها را آتش زده بود. از این قضیه مدتی گذشت. اما یك روز مأمورین ساواك وارد مدرسه شدند و حسین را در كلاس درس، دستگیر كردند.

شانزده سال بیشتر نداشت كه در محاصره چند مأمور قوى هیكل و مسلح قرار گرفت. آن‌ها حسین را به منزلش آوردند تا اتاق او را بازجویى كنند. 

همین كه مأمور ساواك با پوتین نظامى وارد اتاق شد، یك دفعه حسین با پرخاش و صداى بلند به او گفت: ما روى این فرش‏ها نماز مى‏خوانیم، كفش‌هایت را درآور! مأمور ساواك كه از جسارت و شهامت این نوجوان شگفت زده شده بود، بدون این كه چیزی بگوید كفشهایش را درآورد!

ما روى این فرش‏ها نماز مى‏خوانیم، كفش‌هایت را درآور! مأمور ساواك كه از جسارت و شهامت این نوجوان شگفت زده شده بود، بدون این كه چیزی بگوید كفشهایش را درآورد!

  امام جماعت كوچولو نمی‌خواهید!

سال 53 بود كه حسین را دستگیر كردند و او را به «بند نوجوانان» بردند. زندانی‌های این بند، نوجوانانى خلافكار بودند كه به جرم دزدى و دعوا و... به زندان افتاده بودند. وقتى حسین وارد این بند شد، بعضى از زندانیان او را مسخره مى‏كردند و با طعنه به او مى‏گفتند: با كى دعوا كردى پسر؟ چى دزدیدى هان!؟ و... اما تنها چند جلسه كافی بود تا حسین با صبر و حوصله چند نفر از آن‌ها را نمازخوان كند! چند روز بعد مأموران زندان ناگهان متوجه شدند كه همان نوجوانان بزهكار و خلافكار، به امامت حسین، دارند نماز جماعت مى‏خوانند و برای خودشان جلسه قرآن خوانی بر پا كرده‏اند. مأمورها هم ساكت ننشستند و گزارشی علیه او آماده كردندو... تا بالاخره حسین را از این بند ، خارج كردند.

 تا سال‌ها بعد هم هر از گاهی یكى از آن نوجوانان خلافكار به سراغ او می‌آمده و اعتراف می‌كرده‌ این حسین بود كه ما را در زندان هدایت كرد.

خاطراتی از شهید سید حسین علم الهدی

+ نوشته شده توسط راحل در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 13:22 |

غریبانه ای از سرور شهیدان اهل قلم "آوینی"

سیدمرتضی آوینی

دیدیم كه می شناسیمش .... و تصویرش را از این پیش در خاطر داشته ایم. دیدیم كه می شناسیمش. نه آن سان كه دیگران را ... و نه حتی آن سان كه خود را. چه كسی از خود آشناتر ؟ دیده ای هرگز كسی نقش غربت در چهره خویش بیند و خود را نبشناسد ؟!

زمین مهبط است نه خانه وصل. در اینجا نور از نار می زاید و بقاء در فناست و قرار در بیقراری. زمین معبر است و نه مقر .... و ما می دانستیم. پروانه ای دوران دگردیسی اش را به پایان برد و بال گشود و پیله اش چون لفظی تهی از معنا از شاخه درخت فرو افتاد. رشته وحی گسست و ما ماندیم و عقلمان. عصر بیّنات به پایان رسید و آن آخرین شب دیگر به صبح نیانجامید.

دیدیم كه می شناسیمش. بیشتر از خود ... تا آنجا كه خود را در او یافتیم. چونان نقشی سرگردان در آبگینه كه صاحب خویش را بازیابد و یا چونان سایه ای كه صاحب سایه را ... آن صورت ازلی را چه كسی بر این لوح قدیم نقش كرده بود ؟ می دیدیم كه چشمانش فانی است اما نگاهش باقی. می دیدیم كه لبانش فانی است اما كلامش باقی. چشمانش منزل عنایت ازلی بود و دهانش معبر فیض ازلی و دستانش ... چه بگوییم ؟ كاش گوش نامحرمان نمی شنید!

حکایت صبر و صلابت امام خمینی (ره)

دیدیم كه می شناسیمش و او همان است كه از این پیش طلعتش را در آب و باد و خاك و آتش دیده ایم. درخورشید آنگاه كه می تابد. در ابر آنگاه كه می بارد. در آب باران آنگاه كه در جستجوی گودال ها و دره ها بر می آید. در شفقت صبح در صراحت ظهر در حجب شب در رقت مه و در حزن غروب نخلستان در شكافتن دانه ها و در شكفتن غنچه ها .... در عشق پروانه و در سوختن شمع.

دیدیم كه می شناسیمش و دوستش می داریم. آن همه كه آفتابگردان آفتاب را. آن همه كه دریا ماه را .... و او نیز ما را دوست دارد آن همه كه معنا لفظ را.

زمین مهبط است نه خانه وصل. در اینجا نور از نار می زاید و بقاء در فناست و قرار در بیقراری. زمین معبر است و نه مقر .... و ما می دانستیم. پروانه ای دوران دگردیسی اش را به پایان برد و بال گشود و پیله اش چون لفظی تهی از معنا از شاخه درخت فرو افتاد. رشته وحی گسست و ما ماندیم و عقلمان. عصر بیّنات به پایان رسید و آن آخرین شب دیگر به صبح نیانجامید.

      

عزیز ما ای وصی امام عشق

رهبر انقلاب

آنان كه معنای ولایت را نمی دانند در كار ما سخت درمانده اند. اما شما خوب می دانید كه سرچشمه این تسلیم و اطاعت و محبّت در كجاست. خودتان خوب می دانید كه چقدر شما را دوست می داریم و چقدر دلمان می خواست آن روز كه به دیدار شما آمدیم سر در بغل شما پنهان كنیم و بگرییم. ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما باز یافتیم. لبخند شما شفقت صبح را داشت و شب انزوای ما را شكست.

سر ما و قدمتان كه وصی امام عشق هستید و نائب امام زمان

 

 

تنظیم شده توسط موسوی

هنر مردان خدا

+ نوشته شده توسط راحل در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 13:20 |