به نام خدا
سلام
او آمد...
....
***
شب، شبی بیکران بود
دفتر آسمان پاره پاره
برگ ها زرد و تیره
فصل، فصل خزان بود
هر ستاره
حرف خط خورده ای تار
در دل صفحه ی آسمان بود
***
گرچه گاهی شهابی
مشق های شب آسمان را
زود خط می زد و محو می شد
باز در آن هوای مه آلود
پاک کن هایی از ابر تیره
خط خورشید را پاک می کرد...
***
ناگهان نوری از شرق تابید
خون خورشید
آتشی در شفق زد
مردی از شرق برخاست
آسمان را ورق زد...

*مثل چشمه ،مثل رود از مرحوم قیصر امین پور
+ نوشته شده توسط چشم انتظار ظهور در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت
20:57 |

