تبليغاتX
**متولد می شویم تا بمیریم . پس وقتی خبر کوچ مرا شنیدید عکس العملتان آنچنان باشد که خبر تولدم را سالها پیش برایتان گفتند. کلمه طیبه ی استرجاع را بر زبان آورده و برایم طلب مغفرت کنید ....(شهید مرتضی بصیری) **از حضور سبزتون خيلي ممنونم ** ** عرشیان خاک نشین

صبر دايي مرتضي...

نويسنده: -ستايش-تحمل جزر دریای وجودت برایم سخت است است* مرتضی*     

 الان که گاهی وقتا با خودم خلوت می کنم و به عکس داییم خیره میشم و به رفتارش تو برخورد با هر اتفاقی از زندگی روزمره فکر می کنم . میبینم خداییش گوهری بوده که ما نمیشناختیمش . گاهی وقتا که از زمانه و گرفتاریای ریز و درشتش پیش شهید بصیری اعتراض میکردی و گله داشتی ، دقیقا یادمه که یه لبخند یا نه یه پوزخندی به جلز و ولز کردن ما سر مسائل مادی دنیا میکرد و بعدش با متانت خاصی که تو هیچ کس ندیدم میگفت :" ای بابا اینا همش میگذره . رضایت خدا رو بچسب ".تو خیلی از سخنرانی ها و وعظ های پیر غلاما شنیدم که فرمودن : "خودتونو درگیر مسائل دنیا نکنین ، هدف یه مسلمون جلب رضایت خدا تو هر کاریه . مهم اون بالاییه نه ..... ". خدا وکیلی این یه بُعد از ابعاد سیر و سلوک رو به شکل فوق العاده ای تو جسم و روح و فکر خودش حک کرده بود و مهمتر اینکه عمل می کرد نه مثل من که خیلی چیزا رو شاید بدونم ولی ...... . ولی الان دیگه با رفتن دایی خدا رو شکر خیلی چیزا برام معلوم شده ، الان دیگه واقعا خیلی از مسائل و مادیات دنیا برام مهم نیس . حتی رفتنشم برا ما خیلی موهبت داشت . نمی خوام بگم خدا بیامرزدش ، میگم خدا ما رو ببخشه و هم خدا هم ائمه اطهارش و هم اولیاء و اوصیائ الهی و هم شهدا ازمون راضی باشن . 

منبع  سايت شهيد بصيري با تشكراز ستايش خانم


سه آرپي جي ، چهار ژ سه و يك ام - يك

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/


دشمن مشغول پيشروي شده بود. با متلاشي شدن گردان 165 به فرماندهي سرهنگ «كاشاني» - كه تسليم عراقي ها شد- دژها نيز در معرض سقوط قرار گرفتند و تاب مقاومت نياوردند. بچه ها در گروه هاي پنج – شش نفري ميان دژها تقسيم شدند و با چنگ و دندان به حفاظت آن ها پرداختند. با رسيدن لشكر زرهي دشمن، دژها به ترتيب سقوط كردند، دژاول ، دژدوم و دژسوم. در دژ مركزي، ژاندارم ها سرسختانه مقاومت         مي كردند. اما تلاش آن ها مشت زدن به هوا بود!

ديگر عراقي ها به دروازه شهر رسيده بودند ،  يعني به ده كيلومتري جاده اهواز – خرمشهر و پشت انبارهاي عمومي و سيل بند. با بحراني تر شدن اوضاع، از خير مناطق مرزي گذشتيم و خود را به پشت سيل بند رسانديم ، در حالي كه تانك هاي دشمن مثل ريگ و بدون هيچ سنگر و مقري در خيابان پخش بودند، ما در حسرت دو قبضه توپ 106 مي سوختيم.از نظر تجهيزات، ما در برابر سيل تانك ها و نفربرهاي دشمن هيچ نداشتيم. سه " آرپي جي " ، چهار"  ژ3 " و يك " ام- يك " ! با اين ها قادر به انجام چه كاري بوديم و چقدر مي توانستيم دوام بياوريم؟!

با اجازه فرمانده سپاه و به منظور مقابله با تهاجم ناگهاني و سريع بعثي ها، با هفت نفر از بچه ها در پشت سيل بند سنگر گرفتيم. سه شبانه روز تحركات دشمن را زير نظر داشتيم، بي آن كه فكر كنيم هشت نفر در مقابل يك گردان زرهي چه كار مي توانند بكنند! هر چند اين فكرها هم دردي را دوا نمي كرد، چرا كه نيرويي در كار نبود.

صبح چهارمين روز، ساعت چهار صبح بود كه تانك هاي دشمن حركت كردند و با آرايش هلالي شكل مشغول پيشروي شدند. باسه قبضه آرپي جي مان، هر يك دقيقه ، گلوله شليك مي كرديم، اما فايده اي نداشت. يك طرف هلال را عقب مي زديم، طرف ديگر پيش روي مي كرد. ديگر خسته شده بوديم. ناگهان متوجه  عده اي شديم كه كمي دورتر از ما ، مشغول تيراندازي به طرف عراقي ها بودند. به سرعت خودمان را به   آن ها رسانديم. هشت نفر بودند. وجود آن ها قوت قلبي براي ما شد و با كمك هم موفق شديم نصف هلال را عقب بزنيم . هم كاري  بچه ها با هم ، خيلي اميدوار كننده و موفقيت آميز بود. هر تانكي را كه مي زديم، با خوشحالي و داد و فرياد  بالا و پايين مي پريديم و يكديگر را مي بوسيديم. اما فكر كمبود نيرو و مهمات ما را راحت نمي گذاشت. مگر چقدر مي توانستيم مقاومت كنيم؟
http://hassanmojtaba.mihanblog.com/


التماس دعا

شادي روح شهيد مرتضي بصيري صلوات

+ نوشته شده توسط راحل در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 17:46 |